لره میره جنگ میشه فرمانده داداشش شهید میشه ... با بیسیم بهش میگن لااقل جنازه داداشتو برگردون عقب ...
میگه اینا همشون داداشای من هستن ، کدومشونو بیارم؟
آره...!!!اینبار جک نبود !!!!!!!!!!!!!!
فارس نژاد پرست نیست (مگه کوروش نژاد پرست بود؟)
رشتی بی غیرت نیست (مگه میرزا کوچک خان بی غیرت بود؟)
مازندرانی کلّه ماهی خور نیست (مگه نیما (یوشیج) کلّه ماهی خور بود؟)
لر هالو نیست (مگه لطف علی خان یا آریو برزن هالو بود؟)
قزوینی همجنس باز نیست (مگه علّامه دهخدا همجنس باز بود؟)
خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست (مگر دکتر شریعتی بادیه نشین بود؟)
اصفهانی خسیس نیست (مگه تو زلزله ی بم بیشترین کمک از اصفهان نبود؟)
بلکه اینان ستون های ایرانند ...
وقتی داریم از داخل ستون ها رو خراب میکنیم دیگه نیازی به دشمن خارجی نیست ...
و سقف روی سر خودمون خراب میشه؟
اینرو کسایی ساختن که میخوان ایران و ایرانی رو اول ریز ریز و بعد خوار و ذلیل کنن که چیزی ایرانی نامیده نشه ...
ایرانی به خودت بیا ببین چیو به کی میگی ...
موضوعات مرتبط: ، میدونستید که ... ، نقش پنهان ، ،
برچسبها:
ما رو واسه زندگی کردن میارن اینجا و این دقیقا همون چیزیه که ازمون می گیرن!!!
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
در یک مدرسه ی راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفریح اول پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت و گوی دانش آموزان در حیاط مدرسه ، به هم نیامیخته بود.
در همین هنگام ، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت :
« با خانم ... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و میخواهم درباره ی درس و انضباط فرزندم از او سوال هایی بکنم. »
از او خواستم خودش را معرفی کند.
گفت : « من "گاو" هستم ! خانم دبیر بنده را می شناسند.بفرمایید گاو ، ایشان متوجه میشوند. »
تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح ، وارد دفتر مدرسه شده بود در میان گذاشتم.
یکّه خورد و گفت : « ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد.یعنی چه گاو؟من که چیزی نمی فهمم. »
از او خواستم پیش پدر دانش آمموز یاد شده برود و به وی گفتم :
« اصلا به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد.حتّی خیلی هم متشخص به نظر می رسد. »
خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود رفت.
مرد آراسته با احترام به خانم دبیر ما سلام کرد و خودش را معرفی کرد : « من گاو هستم ! »
- « خواهش می کنم ، ولی ... »
- « شما بنده را به خوبی میشناسید. »
من گاو هستم ، پدر گوساله ؛ همان دختر 13 ساله ای که شما دیروز او را به این نام صدا زدید ...
دبیر ما به لکنت افتاد و گفت : « آخه ، میدونید ... »
- « بله ، ممکن است واقعا فرزند من مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم.
ولی بهتر بود مشکل انظباتی او را با من در میان می گذاشتید.قطعا من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم.»
خانم دبیر و پدر دانش آموز مدّتی با هم صحبت کردند.
گفت و شنود های آنها طولانی ولی توأم با صمیمیت و ادب بود.آن پدر در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه ، مدرسه را ترک کرد.
در کنار مشخصاتی همچون تلفن و نشانی روی آن نوشته شده بود :
دکتر ... عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی وعلوم تربیتی دانشگاه ... !
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
ایرانیه به ژاپنیه گفت شما تنها کشوری بودید که حمله اتمی از سوی امریکا داشتید …
چرا شما شعار مرگ بر امریکا نمیدهید ؟؟؟؟
ژاپنیه گفت : شعار دادن کار شماست !!!
وقتی تلفن روی میز اوباما پاناسونیک ژاپنه ماشین زنش نیسان ژاپنه . لوازم صوتی و تصویریش سونی ژاپنه . همین واسش بدترین مرگه !!!!!!
و چنین بود غرور سامورایی را به دنیا نشان دادیم !
موضوعات مرتبط: ، جوک و لطیفه ، نوشته ها ، ، ،
برچسبها:
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت : چرا از غنیمت های جنگی چیزی برای خود بر نمیداری و همه را به سربازانت می بخشی ؟
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی ما چقدر بود؟
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کوروش یکی از سربازان را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مال های گرد آوری شده را جمع آوری کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست ... .
اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم ...
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
ساندرو: «عقلتو از دست دادی؟ تو فقط یه بچهای.»
پسربچه: «یه بچه؟ من سیگار میکشم، مست میکنم و عربده میکشم. آدم هم کشتم، دزدی هم کردم. من یه مردم.»
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
یکی از مریدان عارف بزرگی ، در بستر مرگ افتاد.از عارف پرسیدند : مولای من استاد شما که بود؟
وی پاسخ داد : صد ها استاد داشته ام.مرید:کدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
عارف اندیشید و گفت : در واقع مهم ترین امور را سه نفر به من آموختند.
اولین استادم یک دزد بود.شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و کلید نداشتم و نمیخواستم کسی را بیدار کنم.به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد.
حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من آموزش بدهد.گفت کارش دزدی است
دعوت کردم شب در خانه ی من بماند.او یک ماه نزد من ماند.هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی بر میگشت میگفت چیزی گیرم نیامد.فردا دوباره سعی میکنم.
مرد راضی بود و هرگز او را افسرده و ناکام ندیدم.
استاد دوم من سگی بود که هر روز برای رفع تشنگی کنار رودخانه می آمد ،
اما به محض رسیدن کنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و میترسید و عقب میکشید.
سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل رو به رو شود و خود را به آب انداخت
و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.
استاد سوم من دختر بچّه ای بود که با شمع روشنی به طرف مسجد میرفت.
پرسید خودت این شمع را روشن کرده ای؟ گفت : بله.
برای اینکه به او درسی بیاموزم گفتم : دخترم قبل از اینکه روشن کنی خاموش بود ، میدانی شعله از کجا آمد؟
دخترک خندید ، شعله را خاموش کرد و از من پرسید : شما میتوانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود کجا رفت؟
فهمیدم که انسان هم مانند آن شمع ، در لحظه خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد،اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از کجا می آید ...
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
تنهای تنها بود.
هیچ کس به غیر از اون خونه نبود خیلی گرسنه بود و هوار راه انداخت.
هیچ کس به دادش نرسید تا اینکه یکی از همسایه ها دلش سوخت و از بالای دیوار بهش غذا داد.
وقتی غذا رو خورد دیگه ساکت شده بود ، اونقدر که وقتی رفتیم خونه ، هر چقدر صدایش کردیم هم جواب نداد.
فکر کردیم خوابیده.وقتی رفتیم نزدیکش دیدیم خوابیده البته برای همیشه.
آخه مگه یه سگ چه گناهی داشت که غذای مسموم بهش دادن.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
فامیل دور به اقای مجری :
.
.
.
آقای مجری بهت یه نصیحت برادرانه می کنم
ﺍﮔﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺗﻪ ﮐﺸﯿﺪ
ﺑﺸﯿﻦ ﺑﺎ ﺗﻪ ﺩﯾﮕﺶ ﺣﺎﻝ ﮐﻦ !
ﻫﯽ ﻧﺸﯿﻦ ﺑﮕﻮ ﺑﻪ آﺧﺮﺵ ﺭﺳﯿﺪﻡ
موضوعات مرتبط: ، کلاه قرمزی ، نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
امروز از پشت سر صدایی مرا به ایستادن وا میداشت،پیرزنی کمک می خواست
به عقب برگشتم دستانش میلرزید امّا صدای رسایی داشت می خواست زنبیلش را برایش بیاورم
امّا من پیر زن را به امان خدا رها کردم و گفتم عجله دارم و دیرم شده .
لبخند پیرزن روی صورتش ماسید امّا دستان دیگری به کمک او آمدند ،
استادم بود ...
همان استادی که برای رسیدن به کلاسش عجله داشتم
و من در زیر نگاه های استاد ذره ذره آب شدم تا دیگر دل هیچ بنده ای را نشکنم .
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
همیشه حسرت گل های آفتابگردون رو می خورد.
به اون ها نگاه میکرد و با خودش میگفت : چرا من باید یه نهال سیب باشم.
دلش ممیخواست وسط گل ها باشه تا مثل اونها قسنگ و جذّاب باشه.
اونقدر حرص خورد و نا شکری کرد تا این که رشدی نکرد و خشک شد و از ریشه در آوردنش.
حالا اون به آرزوش رسیده بود،وسط گل ها بود امّا نه اون جوری که دلش میخواست.
بایه کلاه پاره و شالی کهنه،
شده بود مترسکی که باید مواظب گل ها باشه ... .
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
آلفرد: «کاملاً سقوط کردیم، اینطور نیست ارباب بروس؟»
توماس وین: «و چرا ما سقوط میکنیم، بروس؟ بخاطر اینکه یاد بگیریم چطوری خودمونو بکشیم بالا.»
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
ﺩﺳﺸﻮﯾﯽ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺯﺩ. گفت : ﺳﻠﺎﻡ ﺧﻮﺑﯽ؟ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺠﺎﻟﺖ : ﺧﻮﺑﻢ ﻣﺮﺳﯽ!
گفت : ﭼﯿﮑﺎ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﺩﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟
گفت :ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﻟﺎﻥ ﺑﯿﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ؟ ﻋﺼﺒﯽ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﻫﻨﻮﺯ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ.
ﯾﻬﻮ گفت : ببین بعدا ﺑﻬﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ!ﺍﻟﺎﻥ ﯾﻪ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﺩﺳﺸﻮﯾﯽ همش ﺩﺍﺭﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ ..!
من ...
ﺁﻓﺘﺎﺑﻪ ﮐﻪ رسما ﻏﺶ ﮐﺮﺩ
موضوعات مرتبط: ، جوک و لطیفه ، ،
برچسبها:
ﻓﻮﺍﻳﺪ ﺧﺮ :
ﺗﻮ ﺯﻧﺪگی ﺍﮔﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍی ﻣﻮﻓﻖ ﺑﺎشی
ﺑﺎﺱ ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻩ …
ﺧﺮﺕ ﺑﻴﺎﺩ …
ﺧﺮﺷﺎﻧﺲ ﺑﺎشی …
ﺧﺮﺧﻮﻥ ﺑﺎشی …
ﺧﺮﭘﻮﻝ ﺑﺎشی …
ﺧﺮﺕ ﺑﺮﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ …
ﺍﺻﻦ ﻣﻴﺰﺍﻥ ﺧﻮبی ﺍﻳﻦ ﺧﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺩﻡ ﻫﺴﺘﺶ ﺑﺎ ﺧﻮشبختی ﺍﻭﻥ ﻓﺮﺩ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺩﺍﺭﻩ
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ، ﺧﺮ ﻣﺎ ﺍﺯ ﮐﺮگی ﺩﻡ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﺧﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ !؟
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
همین روزاست کــِ مخابرات بهم اس ام اس بده بگه:مشترک گرامـــی الان مدتِ مدیدیه جز من کسی به شما پیام نمیده!نظرتون چیه بیشتر آشنا بشیم !؟
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
مردم حیوون خونگی می گیرن اسمشو تیله، توتو، دنی، هانی، خلاصه از این چیزای شیک میذارن!اونوقت رفیق ما طوطی گرفته بود اسمشو گذاشته بود "اصغر کچل"طوطی بدبخت تخریب شخصیتی شد ؛چن ماه بعد افسردگی گرفت کچل شد مُـــرد..!
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
دیروز دیدم یه پسر بچه قدش به زنگ ایفون نمیرسه هی داره خودشو میکشونه بالا ،
منم مثل یه رابین هود رفتم ، گفتم :میخوای برات زنگ بزنم ، اونم سرشو تکون داد و گفت اوهوم…..
منم برای اینکه سریعتر در رو براش باز کنن دو سه بار زنگ زدم ،
بعدش با لبخند بهش گفتم : خوب دیگه چیکار کنم برات کوچولو ؟؟
گفت هیچی دیگه فرار کن تا صاحبخونه نیومده …!!!!تو از اون ور برو من از این ور …..!!!
بچه نیستن بخدا گرازن … :) ))
با این هیکلم یه ربع مثله اسب یورتمه میرفتم
♦♦♦♦ همیشه خندون باشین ♦♦♦♦
موضوعات مرتبط: ، جوک و لطیفه ، ،
برچسبها:
آیا می دانید مارک های پر طرفداری که در سر تا سر دنیا عشاق زیادی دارند و حتی متاسفانه ارزش افراد با داشتن آنها سنجیده می شود در اصل چه معنایی دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مارک آدیداس
ADIDAS : All Days I Dream About S e x
ترجمه : من هر روز رویای س ک س ( ارتباط جنسی ) دارم.
مارک پپسی
PEPSI: Pay Each Peny,Saves Israel
ترجمه : هر یک پنی (یک صدم پوند) که پرداخت می کنید ذخیره می شود برای اسرائیل.
مارک پلی بوی PLAY BOY
که معنی لغوی آن در انگلیسی به معنای همچنس بازی است.
مارک معروف کوکا کولا
کلمه کوکاکولا بر روی این نوشابه طوری نوشته شده است که اگر به آن از پشت نگاه کنید خواهید فهمید که شامل کلمات توهین آمیزی به پیامبر (ص) ، مکه و سایر مقدسات اسلام و مسلمانان است.
مارک زمزم
بدون شرح ......... !!!!!!!
مارک توپ تیم منچستر یونایتد
کلمه ی الله روی توپ و لگد زدن بازیکن ها به اون و .... .
امید وارم مفید بوده باشه ......
موضوعات مرتبط: نقش پنهان ، تصاویر ، ،
برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.