1- مختان را خانه تکانی کنید. مواظب باشید زیاد تکان تکانش ندهید. اگر از مختان تا به حال استفاده نکرده اید، بگذارید همین طور بسته بندی شده باقی بماند. اگر از مختان سوء استفاده کرده اید، جلوی بچه ها و جایی که خانواده زندگی می کند، خالی اش نکنید. اگر کسی مختان را خورده، مخاش را تلیت کنید. اگر کسی مختان زده، مخش را آنقدر بزنید تا آدم شود. اگر مختان معیوب است به ادامه ی توصیه های ما گوش کنید. خلاصه مخ تارید.
2- زندگی را در آغوش بفشرید. گفتم زندگی را در آغوش بگیرید با ناموس مردم چه کار دارید؟ این طوری زندگی شما را در آغوش می گیرد و اگر برادر یا پدر ناموس مردم پیدایش شود، طوری ولتان می کند که با سر به زمین بخورید. به دامان طبیعت بروید و با خودتان زمزمه کنید : همه چی آرومه. من چقدر شل مغزم. فقط مواظب باشید کسی آن دور و برها نباشد. برایتان حرف در می آوردند. پیش در و همسایه خوب نیست.
3- اگر زیادی احساس خوشبختی می کنید؛ ازدواج کنید. دوره ی فلاسفه به پایان سیده و بعد از ازدواج یک اتفاق بیشتر بایتان نمی افتد، بد بخت می شوید. به هر حال از بلاتکلیفی و الکی خوشی بهتر است. حداقل یک درد مشترک با همسرتان پیدا می کنید و هر روز و شب همدیگر را فریاد می کنید.
4- بخشنده باشید: اگر کسی با جوراب گلی روی بالش شما راه رفت، موقع خواب روی بالش و ملحقات بالشش راه نروید. اگر کسی سوسک در چای شما انداخت، موش توی قهوه اش نیندازید. اگر کسی شما را با نام حیوانات اهلی صدا کرد، او را به نام جانوران موذی صدا نکنید. اگر کسی اعصابتان را خط خطی کرد، بدنش را خط خطی نکنید. اگر دچار گاز گرفتگی شدید، کسی را گاز نگیرید. اگر کسی دنبالتان کرد، حتما فرار کنید. اگر کسی زیر آبتان را زد، جوری توی گوشش بزنید که نفهمد از کجا خورده است. بخشش هم حدی دارد.
5- شاد باشید: بخند به روی دنیا، تا دنیا آن روی سگش بالا نیاید. اگر قرض بالا آورده اید و بدهکارید، بخندید. زندان هم خوشی های خودش را دارد. اگر از کارتان اخراج شده اید بروید و به کارفرمایتان بخندید. اگر از همسرتان جدا شده اید بروید و به مادر زنتان بخندید. خلاصه جوری به دنیا بخندید که دنیا جرئت نکند به شما بخندد.
6- سفر کنید: تا خام هستید سفر کنید. اگر پخته شوید دیگر کار از کار می گذرد. در سفر، جوجه کباب را فراموش نکنید. البته به مرغ و خروس مردم هم کاری نداشته باشید. سر جای پارک و جای چادر زنی با دیگران دعوا نکنید. اصلا نمی خواهد بروید سفر. توی خانه بمانید. چون ممکن است اتوبوستان چپ کند یا قطارتان از ریل خارج شود یا خدایی نکرده هواپیمایتان توپولف باشد.
7- چیز های مصنوعی را از زندگیتان دور بریزید. اگر احساس پیری می کنید دندان های مصنوعی همسرتان را دور بریزید تا دیگر نتواند شما را گاز بگیرد. فقط اشکال کار اینجاست که بعدش مجبور می شوید، آدامس را برایش بجوید و شب ها که برای خوردن آب از خواب بیدار می شوید، آب دیگر مزه ی دهان همسرتان را نمی دهد و بعد از خوردن آب، دندان های همسرتان را در دهانتان حس نمی کنی.
7- عادت های بد را ترک کنید. منظورم عادت هایی مثل سیگار کشیدن بود نه همسرتان.
برگرفته از کتاب لاف توشک، نوشته ی علیرضا لبش
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، مطالب و داستان های خنده دار ، ،
برچسبها:
شیر مادر , بوی ادکلن می داد
دست پدر بوی عرق
( گفتم بچه ام , نمی فهمم )
نان , بوی نفت می داد
زندگی , بوی گند
( گفتم جوانم نمی فهمم )
حالا که بازنشسته شده ام
هر چیز , بوی هر چیزی می دهد , بدهد
فقط پارک , بوی گورستان
و شانه تخم مرغ , بوی کتاب ندهد !
« اکبر اکسیر »
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، مطالب و داستان های خنده دار ، ،
برچسبها:
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺩﮐﺎﺭﻣﯽﮐﻨﻪ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺏ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﻣﺜﻞ
ﺧﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻪ :|
آخه ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ؟
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، جوک و لطیفه ، ،
برچسبها:
امروز رفتم بیمه میگم اگه ترمزم برید
سرپایینی هم بود سمت راست 2 نفر ایستاده بودن و سمت چپ یه پورشه بود چیکار کنم ؟
گفت خوب معلومه بزن به دو تا آدما چون دیشون رو بیمه میده ولی اگه بزنی به پورشه بیمه فقط 5میلیون میده بدبخت میشی .
گفتم واقعا چقدر قوانین تو ایران منطقیه
بعد گفت راستی اگه دیدی زدی به دو تاشون و نمردن ناقص شدن حتما برگرد سه بار از روشون رد شو چون
نقص عضو مثلا قطع نخاع تا 700میلیون دیه داره که بیمه نمیده .
حتما مطمئن شو که مردن .
خوب شد مطلع شدم واقعا.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، مطالب و داستان های خنده دار ، ،
برچسبها:
از آفتاب به آفتابه رسیدیم
از آب به فاضلاب
و آب که آبروی قبیله بود
صرف طهارت ما شد
حال در غیاب آب
شبکه ی یک، ماءالشعیر پخش می کند
پدر در تیمم است و نمی داند
دیگر سدّی برای افتتاح نمانده است
«اکبر اکسیر»
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، مطالب و داستان های خنده دار ، ،
برچسبها:
محلهی ما یک رفتگر دارد، صبح که با ماشین از درب خانه خارج می شوم سلامی گرم می کند و من هم از ماشین پیاده می شوم و دستی محترمانه به او می دهم، حال و احوال را می پرسد و مشغول کارش می شود.
همسایهی طبقهی زیرین ما نیز دکتر جرّاح است، گاهی اوقات که درون آسانسور می بینمش سلامی می کنم و او فقط سرش را تکان می دهد و درب آسانسور باز نشده برای بیرون رفتن خیز می کند.
به شخصه اگر روزی برای زنده ماندن نیازمند این دکتر شوم، جارو زدن سنگ قبرم به دست آن رفتگر، به شدّت لذّت بخش تر از طبابت آن دکتر برای ادامه ی حیاتم است.
تحصیلات مطلقا هیچ ربطی به شعور افراد ندارد.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
همسر کیست ؟
همسر کسی است که در همه مشکلات زندگی کنار تو خواهد بود …
مشکلاتی که اگر او نبود هرگز پیش نمی آمد …!
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، جوک و لطیفه ، ،
برچسبها:
هیچ وقت امیدتونو از دست ندین
کَپَک هیچ وقت فکر نمیکرد پنی سیلین بشه !
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، جوک و لطیفه ، ،
برچسبها:
چاه عمیق که زدیم
دعای باران یادمان رفت
فیش آبیاری که آمد
خیار شکوفه زده بود
خدا را شکر
حالا همه چیز داریم:
وام کشاورزی
قسط پمپ
کود شیمیایی
سم علف کش
وکِرمِ ِ مهربان ساقه خوار!
«اکبر اکسیر»
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، مطالب و داستان های خنده دار ، ،
برچسبها:
پسره استایلش مثل فرغونیه که ازطبقه 12أم افتاده
سربازیشو باعقل ناقصش معافیت گرفته ، اونوقت واسه بی شوهری جک میگه!!!
خب کلنگ، موجود ناشناخته ی جنگل های ماداگاسکار، بیل بدون دسته …
اگر قراره تو شوهر باشی که دختره وبا بگیره زندگیش قشنگتره!
والاااا
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، جوک و لطیفه ، ،
برچسبها:
آورده اند که روزی «زبیده» زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.
پرسید : چه می کنی؟
گفت : خانه می سازم.
پرسید : این خانه را می فروشی؟
گفت : آری.
پرسید : قیمت آن چقدر است؟
بهلول مبلغی ذکر کرد.
زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.
بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.
شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.
دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.
زبیده قصه بهلول را باز گفت.
هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.
گفت : این خانه را می فروشی؟
بهلول گفت : آری
هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟
بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.
هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.
بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، قصار کلمات ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، قصار کلمات ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
اگر “ضربه فنی” شدی ، دوباره شروع کن……
“ضربه مغزی” که نشدی……!!
موضوعات مرتبط: ، جوک و لطیفه ، نوشته ها ، قصار کلمات ، ،
برچسبها:
1-جنگ جهانی اول با 17میلیون کشته(بدون دخالت مسلمان ها)
2-جنگ جهانی دوم با 50-55 میلیون کشته(بدون دخالت مسلمان ها)
3-بمب اتمی ناکازاکی با 200هزار کشته(بدون دخالت مسلمان ها)
4-جنگ ویتنام با 5 میلیون کشته(بدون دخالت مسلمان ها)
5-جنگ در بوسنی با 500هزار کشته(شروع کننده جنگ مسلمان ها نبودند)
6-جنگ در عراق با بیش از 1میلیون و 200هزار کشته(شروع کننده جنگ مسلمان ها نبودند)
7-جنگ افغانستان و ....(شروع کننده جنگ مسلمان ها نبودند)
آیا شما هنوز فکر میکنید مسلمانان تروریست هستند ؟!
خداوند در قرآن کریم میفرماید:
و هنگامي كه به آنها گفته شود، در زمين فساد نكنيد ميگويند ما فقط اصلاح كننده ايم. (سوره بقره آیه 11)
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، بیدار باش ... ، ،
برچسبها:
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، قصار کلمات ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
شخصي که مي خواست بهلول را مسخره کند به او گفت :
ديروز از دور تو را ديدم که نشسته ا ي، فکر کردم الاغي است که در کوچه نشسته!
بهلول فوراً جواب داد:منهم که از دور تو را ديدم فکر کردم آدمي به طرف من مي آيد.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
ده پند یک پدر به فرزندش :
منتظر باش – متوقف نباش
تأمل کن – معطل نباش
ساده باش – ساده لوح نباش
بگو آره – نگو حتما
بگو برات می مونم – نگو برات می میرم
جسور باش – گستاخ نباش
سر سخت باش – لجباز نباش
شتاب کن – شتاب زده نباش
بگو نه – نگو هرگز
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
فقط آرزوی روز خوب مهم نیست ، باید آن روز را ساخت ...
با فرار کردن فقط ضعف خود را اثبات میکنید
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، قصار کلمات ، ،
برچسبها:
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، بیدار باش ... ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
+ حاج آقا میتونم یه چیزی راحت ازتون بپرسم؟
- هرچی دوست داری بگو
+ شما به عنوان یه روحانی چه دردی از مردم دوا کردید؟ این چه شغلیه آخه؟
- روحانیت شغل و وسیله ی کسب درآمد نیست یه مسئولیت و تکلیف شرعیه
+ بله برای کارایی مثل روضه خونی و شرکت در مجالس عقد و عروسی و برگزاری نماز جماعت و اینا دیگه؟
- نخیر! این کارا رو لازم نیست حتما روحانی انجام بده. حتی امام جماعت هم میتونه روحانی نباشه. هرکس عادل باشه میتونه امام جماعت بشه. برگزاری مراسم عقد و عروسی هم هر کسی میتونه انجام بده
+ خدا رو شکر خودتون همه چیزو بلدین
- آقا مجید شما قبول دارید دینی که خداوند فرستاده میتونه بشر رو سعادتمند کنه؟
+ بله دین خدا تو کتاب خدا هست. سوال منم همین بود که روحانیت این وسط چی کاره است؟
- جی پی اس میدونی چیه؟
+ بفرمایید
- روحانیت مثل جی پی اس می مونه. یعنی چی؟ یعنی اگر مسیر رو بلد نباشیم راه رو بهمون نشون میده. اگر بلد باشیم مراقبه که اشتباه نریم
+ این حرفا خیلی کلیه حاج آقا. روحانیا همیشه میگن وقتی به مشکل برخوردی توکل کن. خوب من خودم اینا رو از برم اگه کسی هم بهم نمی گفت میدونستم باید توکل کنم. یعنی منظورم اینه که من میفهمم باید از مادرم نگهداری کنم، دروغ نباید بگم، کار درست باید انجام بدم، من همه ی اینا رو خودم میفهمم. خیلی ببخشید اگه روحانیا نبودنم من متوجه می شدم.
- آقا مجید شما قبول داری که خدا انسان رو آفریده؟ حالا یه سوال میپرسم میخوام صادقانه جوابمو بدی.
+ تا الانم حاج آقا صادقانه جواب دادم
- شما گناه می کنی کیف نمی کنی؟
+ شما چی راجع به من فکر کردید حاج آقا؟
- ببین آقا مجید صادقانه
+ خوب راستش من خیلی به این موضوع فکر کردم. لامصب گناه خیلی کیف میده آخه
- پس خدا برای چی یه سری چیزا رو آفریده به بندش میگه انجامش نده؟ اونم کارایی که آدم از انجامشون لذت میبره؟ خدا میخواد بنده شو بازی بده؟ میخواد اذیتش کنه؟
+ من نمی دونم این چیزاییه که شما باید بگید!
- تموم شد و رفت آقا مجید. من دیگه حرفی ندارم جواب سوالمو گرفتم
+ حاج آقا خیلی خوب همه چیزو پیچوندین به هم رسیدین به اونجا که میخواستین
- آقا مجید گل! اصول رو که همه میدونن. شبهات رو یکی باید جواب بده. خدا رو شکر این روزا هم که هرجا سرک می کشی یکی داره شبهه میندازه تو دین...
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
چادر مشكي تو برايت امنيت مياورد
خيالت راحت
گرگ ها هميشه به دنبال شنل قرمزي هستند
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، میدونستید که ... ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
إذا غَضُبَ الله علي اُمّةٍ، لَم يَزَلِ العَذاب عَلَيهِم، غَلَّت أَسعارها وَ قَصرَت أَعمارها، وَ لَم تَربح تُجّارها وَ لَم تُزَك ثِمارها، وَ لَم تغزر أَنهارها، وَ حُبِسَ عَنها أَمطارها وَ سَلَّطَ عَلَيها [أَ]شِرارها.
[از: تحف العقول، مواعظ النّبی و الحکمة، حديث شماره ۱۲۸]
هر گاه خدا بر امتي خشم كند و عذاب بر آنها فرود نياورد، نرخهاشان گران ميشود و عمرهاشان كوتاه مي شود و بازرگانيشان سود ندهد و ميوههايشان خوب نشود و جويهايشان پر آب نباشد و بارانشان نبارد و بدهایشان بر آنان مسلط شوند.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
نه بهار با هیچ اردیبهشتی
نه تابستان با هیچ شهریوری
ونه زمستان با هیچ اسفندی
اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نیامد
پـائیز مــهری داشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست . . .
برگ های پاییزی
سرشار از شعور ِ درخت اند
و خاطرات ِ سه فصل را بر دوش می کشند
آرام قدم بگذار ….
بر چهره ی تکیده ی آن ها
این برگها حُرمت دارند..
درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است
آغاز فصل حساسیت، عطسه، آویزانی دماغ
یادآوری وحشت از شروع درس و مشق، آنفولانزا، پنیسیلین
خاطراتی که باید فراموش شود و نمیشود، فکر، خیال
و هزاران پدیدهی قشنگ دیگر مبارک باد !
***
بهترین قسمت پاییز و زمستون
بیرون آوردن لباسای گرم و پیدا کردن پول از توی جیباشونه !
***
نیمکت چوبی کهنه نم گرفته زیر بارون
زیر سقف بی قرار شاخه های بید مجنون
ابر بی طاقت پاییز مثل من چه بی ستارست
مثل من شکسته از این نامه های پاره پارست . . .
***
دوباره پاییز…
اما نه ((فصل خزان)) زرد!
دوباره پاییز…
اما نه فصل اندوه و درد!
دوباره پاییز…
فصل زیبای سادگی…
دوباره پاییز، موسم شدید دلدادگی!
پاییزتان قشنگ...
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، ،
برچسبها:
وقتی قرار است با هم زندگی کنیم ،
باید برای آرامش هم تلاش کنیم.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
پسرخاله : اون پوست شکلاتارو بده به من
شهاب حسینی : پوست شکلات میخوای واسه چی؟
پسرخاله : یه پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست...
شهاب حسینی : خب؟
پسرخاله : بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای دیگه...
شهاب حسینی : آهان.....بعدش؟؟؟؟؟؟
پسرخاله : هیچی همیشه بهم میگه بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کُـلَن چند تا دونه شکلات داره نمیخورم و واسه اینکه ناراحت نشه این
پوست شکلاتارو بهش نشون میدم
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
توصیه های یک پروفسور
اگر کسی در حالت سکته قرار گرفت قبل از حمل به بیمارستان ،
با سوزنی تمیز سر 10 انگشت او را زخمی کنید تا دو قطره خون بیاد و از لخته در مغز جلو گیری شود.
توصیه های یک پروفسور چینی :
متحیر کننده است.توصیه های بسیار خوبی هستند.
چند دقیقه صرف مطالعه ی آن بکنید هرگز تصور نمیکنید که ممکن است زندگی یک نفر بستگی به شما داشته باشد.
پدر من بر اثر سکته فلج شد و سپس مرد.کاش من چیزی درباره ی این نوع کمک های اولیه میدونستم.
هنگامی که حمله صورت میگیرد مویرگها به تدریج در مغز پاره میشوند.هنگامی که سکته اتفاق می افتد ، آرامش خود را حفظ کنید.
مهم نیست قربانی کجاست.او را حرکت ندهید چون مویرگ هایش پاره خواهد شد.
برای جلوگیری از سقوط قربانی کمکش کنید تا بشیند
1- سوزن یا سنجاق را روی آتش استریل کنید بعد با آن سر هر 10 انگشت مریض را خراش دهید.
2- این طب سوزنی نیست فقط یک خراش یک میلی متری روی سر انگشتان.
3- خراش بدهید تا خون خارج شود.
4- اگر خون خارج نشد،با انگشت خودتان سر انگشت مریض را فشار دهید.
5- وقتی از هر 10 انگشت خون خارج شد چند دقیقه صبر کنید تا بیمار هوشیاری خود را باز یابد.
6- اگر دهان قربانی کج شد لاله ی گوش هایش را آنقدر بکشید تا سرخ شوند.
7- بعد هر لاله گوش را دوبار بخراشیدتا از هر کدام دو قطره خون خارج شود.
بعد از چند دقیقه قربانی باید هوشیاری خود را بدست بیاورد.منتظر بمانید تا بیمار دوباره وضعیت طبیعی خود را بدون هر گونه علامت غیر عادی به دست بیاورد.سپس او را به بیمارستان برسانید.
حرکت سریع آمبولانس در راه بیمارستان و افتادن در دست اندازها باعث پارگی مویرگ ها میشود.
من درباه ی نجات زندگی با حجامت از یک دکتر سنتی چینی
به نام "ها بو تینگ" که در سون جیوک زندگی میکند آموختم.
به علاوه من در این زمینه تجربه ی عملی دارم.
پس میتوانم بگویم که این روش صد در صد مؤثر است.
در سال 1979 من در کالج "فور گاپ" در تای چونگ تدریس میکردم.
یک بعد از ظهر مشغول تدریس بودم که ناگهان یک معلم دیگرنفس نفس زنان وارد کلاس شد و گفت «خانم لیو عجله کن بیا ، سوپروایزر ما سکته کرده است.»
من فورا به به طبقه سوم رفتم و دیدم آقای "چن فو تن ین" سوپروایزر ما همه علائم سکته را دارد :
رنگ پریدگی ، اختلال در تکلم و کج شدن دهان.
فوراٌ از یکی از دانشجویان خواستم تا از داروخانه ی بیرون مدرسه یک سرنگ بخرد تا با آن سر انگشتان آقای چن را خراش بدهم.
وقتی از همه ی ده انگشتش قطرات خون (اندازه ی یک نخود) خارج شد ، رنگ به روی آقای چن و روح به چشمانش بازگشت.
ولی دانش هنوز کج مانده بود.پس گوش هایش را کشیدم تا پر از خون شدند.وقتی کاملاٌ سرخ شدند ، لاله گوش راستش را دوبار خراش دادم تا دو قطره خون خارج شود.
وقتی از هر لاله گوشش دو قطره خون جارج شد ، یک معجزه رخ داد.
در عرض 3 تا 5 دهانش به حالت طبیعی خود برگشت و تکلمش هم روان و واضح شد.او را گذاشتیم تا یک مدت استراحت کند و یک فنجان چای داغ هم دادیم و کمکش کردیم تا از پلّه ها پایین برود.او را به بیمارستان "ویوا" رساندیم.یک شب در بیمارستان بستری شد و روز بعد برای تدریس به مدرسه بازگشت.همه چیز به حالت نرمال در آمد.
به طور معمول قربانیان سکته از پارگی جبران نا پذیر مویرگها در راه بیمارستان رنج میبرند.
در نتیجه اینگونه بیماران هرگز بهبود نمیابند.
بنابراین ، سکته دومین علت مرگ است.
اگر کسی خوش شانس باشد ،
زنده میماند ولی ممکن است تا آخر عمر فلج بماند.
این اتفاق وحشتناکی است که میتواند در زندگی رخ دهد .
اگر همه ما این روش را به خاطر داشته باشیم و به سرعت پروسه ی نجات زندگی را شروع کنیم قربانیان دوباره احیا شده و صد در صد حالت عادی خود را به دست خواهند آورد.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، میدونستید که ... ، ،
برچسبها:
نفس کشید ، ریه هایش پر شد از عطر بهار نارنج درخت خانه ی همسایه ، آخرین بوسه ر ابرای بید مجنون فرستاد و هوای شرجی و دریا را ، تا قرمزی دیگر تقویم بدرود گفت.
آسمان آبی بود و جاده آرام ، هفته ای شلوغ انتظارش رامیکشید ، کفش های قهوه ای خود را بیشتر با پدال گاز آشتی داد تا زود تر نقطه ی پایان بگذارد برای جاده.
میان راه باران بارید ، خدا در های رحمتش را گشوده بود و زمین از شوق لبخند میزد ، شیشه ی ماشین را پایین داد ، دستش را از پنجره بیرون برد ، انگشتانش کمی باران نوشیدند ، در خیال چتر نارنجیش را بر سر گرفت و میان ردیف درختان بلند قدم میزد.
یک قدم ، دو قدم ، سه قدم ...
صدای مهیبی قلب درختان را لرزاند ، باران با شدّت بیشتری بارید ، نگاه خدا نگرن شد ، چتر نارنجی پر رنگ آخرین رویای نقاشی شده بر صفحه ی ذهن بود.
صدای آژیر آمبولانس و نزدیک ترین بیمارستان ، چشمان بی قرار خدا ، خون ، اضطراب و دردی که دیگر حس نمیشد.
مادر آمد و تمام وجودش گوش شد تا کلام آخر پزشک را بشنود : متأسفم ، مرگ مغزی ... .
چشمان مادر سیاهی رفت ، خدا بغز کرد ، فصل گرم تابستان ، زمستان شد
اشک مادر جوهری آبی خودکار پایین برگه ی اهدا را پخش کرد ، چند ساعت بعد خدا بر گونه ی مسافر تازه از راه رسیده بوسه زد.
.
.
.
نفس کشید ، بدون دستگاه اکسیژن ، عطر بهار نارنج خانه ی همسایه آشنا بود.اولین بوسه بر سبزی گیسوان بید مجنون نشست.
خدا از شوق لبخند میزد ...
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، داستان های کوتاه ، ،
برچسبها:
یه عدّه آسیب پذیر اجتماعی هستن
حالا معلوم نیست خودشون این آسیب رو پذیرفتن
یا دیگران مجبورشون کردن.هه هه هه (خنده از روی طعنه)
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
فهمیده ام که میشود دونفر به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، میدونستید که ... ، ،
برچسبها:
مردی به طور مسخره ای به مرد ضعیف الجسمی گفت تو را از دور دیدم فکر کردم زن هستی
وآن مرد جواب داد منم تو را از دور دیدم فکر کردم مرد هستی.
چرچیل وزیر چاق بریتانیا به برناردشو که وزیر لاغری بود گفت هر کس تو را ببیند فکر میکند بریتانیا را فقر غذایی گرفته است.
برنارد شو جواب داد : و هر کس تو را ببیند علت این فقر را میفهمد.
ملّا نصرالدّین وارد روستایی شد و یکی از اهالی به او گفت ملّا من تو را از طریق الاقم میشناسم
و ملّا جواب داد : اشکالی ندارد چون الاق ها یکدیگر را خوب میشناسند.
مردی به زنی گفت تو چقدر زیبا هستی.
زن گفت : کاش تو هم زیبا بودی تا همین حرف را بهت میگفتم.
مرد گفت اشکالی ندارد ، تو هم مثل من دروغ بگو.
زوج جوانی در کنار هم نشسته بودند و دختر شدیدا غمگین بود.
شوهرش بهش گفت : تو دومین دختر زیبایی هستی که در تمام عمرم دیده ام.
و دختر با حالت تعجب پرسید : پس نفر اول کیه؟
شوهر گفت : خودت هستی وقتی تبسّم روی لب داری
موضوعات مرتبط: ، مطالب و داستان های خنده دار ، نوشته ها ، ، ،
برچسبها:
آدما کلا دو دستن :
یا تو زندگی میسوزنو بی ارزش میشن ،
یا پخته میشنو به ارزش خودشون اضافه میکنن.
سوختنم که کاری نداره خوب،همه بلدن
اونی خوبه که خوب بپزه
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
هر که باران باشد
روی چشم همه ی پنجره ها جا دارد
تو همان بارانی ... .
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
بتمن: «تو یه آشغالی. واسه پول آدم میکشی.»
جوکر: «مثل اونا حرف نزن. تو مثل اونا نیستی. حتی اگه خودت هم بخوای. تو واسه اونا فقط یه دیوونه هستی. مثل من. الان بهت احتیاج دارن. وقتی کارشون تموم شد میذارنت کنار. مثل یه آشغال، بهت ثابت میکنم وقتی این مردم متمدن توی یه موقعیت بحرانی قرار بگیرن حاضرن حتی همدیگرو بخورن.»
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، دیالوگ های ماندگار ، ،
برچسبها:
فهمیده ام که مدیریت یعنی : ایجاد یک مشکل ، رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، میدونستید که ... ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
جا برای من گنجشک زیاد است ولی ...
من فقط,به درختان خیابان تو عادت دارم.
موضوعات مرتبط: نوشته ها ، ، عکس نوشته ها ، نکته های مفهومی ، ،
برچسبها:
.: Weblog Themes By Pichak :.